تاریخ ایران و جهان

کلیه مطالب این وبلاگ بر طبق قوانین فیلترینگ ایران هستند.

رفتار تمدن آشور با اسیران در جنگ

محاصره شدگان از بالای باروها تیر و نیزه و سنگ و مشعل و تیر افروخته و زنجیر هایی که از کار کردن گلوله های دیوار کوب جلوگیری می کرد پرتاب می کردند و بر سر دشمن((کوزه های متعفن))گاز دار(این نامی است که خود ایشان به آن می دادند)فرو می ریختند تا روحیه دشمن را را خراب کنند و به عقل او صدمه برسانند،در اینجا یک بار دیگر متوجه می شویم که چیزهای نو غالبا بسیار کهنه است.بیشتر عادت بر آن جاری بود که شهر گشوده شده را ویران کنند و آن را بسوزانند و درختان را قطع کنند تا درست با خاک برابر شود و اثری از آبادی در آن نماند.قسمت مهمی از غنائم جنگی میان شرکت کنندگان تقسیم می شد تا به این ترتیب نسبت به دستگاه وفادار بمانند؛تیز برای تحریک شجاعت جنگاوران پیوسته از عادت مالوف در خاور نزدیک پیروی می شد و همه اسیران جنگی را یا به بندگی می گرفتند یا آنها را می کشتند.هر سربازی که از میدان جنگ سر بریده ای را با خود می آورد پاداش می گرفت؛به هین جهت میدان غالبا عنوان کشتار گاهی را پیدا می کرد که در آن سر از بدن دشمنان جدا می کردند.غالبا پس از جنگ همه اسیران را نابود می کردند تا از رنج خوراک رساندن به ایشان بیاسایند،وو از خطراتی که ممکن است برای دنباله قشون داشته باشد در امان بمانند.برای این کشتار دسته جمعی رسم چنان بود که اسیران بر زین زانو بزنند و پشت به اسیر کنندگان خود داشته باشند،و این جماعت با کوفتن گرز بر سر ایشان جانشان را می گرفتند،یا با شمشیر های کوتاه سرهاشان را از بدن جا می کردند؛در این گیر و دار منشیها عدد اسیرانی که به چنگ هر سرباز افتاده بود و آنها را کشته بود ثبت می کردند تا بر نسبت کشتگان هرکس غنیمت جنگ میان آنها تقسیم شود.
(تاریخ تمد ویل دورانت-جلد اول-مشرق زمین-فصل دهم تمدن آشور-بخش دوم دولت آشور)
  
نویسنده : رامین فخاری ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱٦

بخش هایی از کتاب برتولد اسپولر درباره حمله اعراب

◀اگر چه این دشمن تا تا کنون به خود اجازه حمله به نیروی عظیمی مثل ایران را نمی داد،ولی اکنون بر اثر فراهم آمدن زمینه،امکان این را می دید که بتواند این سرزمین را تسخیر بنماید.این دشمن از طرف جنوب غربی ایران آمد یعنی از جایی که هرگز اقدام خطرناکی علیه موجودیت دولت عظیم ساسانی صورت نگرفته بود؛جز اینکه از مدتها پیش حملاتی محلی این دشمن به طور نا مطلوبی چشم می خورد.بدیهی است که از هنگام سقوط خاندان لخمیه(حوالی ۶۰۲ میلادی)جناح جنوبی دولت ساسانی تقریبا بدون حامی مانده بود.

◀یزدگرد کوشیدتا به کمک وجوهی که از خزانه کشور همراه داشت بار دیگر در مرو مقری برپا سازد،اما چون دهقانان فرمان وی را مبنی بر اینکه با خاقان همکاری کنند و یا به چین بگریزند نپذیرفتند و به عقد قراردادی با تازیان ابراز تمایل نمودند.کار به اختلاف و کشمکش کشید در نتیجه بزرگان و اعیان خزانه کشور را به تصرف درآوردند.و فرماندار خود را مجبور ساختند تا به سوی هاقان بگریزد.ولی در همان هنگام که احنف مقر خود را در مروالورودمحکم م ساخت کوفیان در چهار دهکده مجعور مستقر می شدند،و یزدگرد خبری مشعر بر رد تقاضای کنک از چین در یافت کرد و نتوانست بر محرکان و آشوب گران که وی پیوسته به خراسان و سایر نقاط ایران می فرستاد کمک خارجی بفرستد.

◀کوفیان که به طور کلی در خراسان از قبایل دیگر تازی به عقب افتده بودند به جبران مکافات بر آن شدند که بر خلاف قرار دادی که در سابق بسته بودند به تصرف مازندران(طبرستان)همت گمارند و به این ترتیب به سرزمینی فرود آیند که از لحاظ جغرافیایی در سطح پستی واقع شده و کاملا آب و هوای دیگری دارد یعنی به سرزمین گرم و مرطوبی که در جنوب دریای خزر واقع است.این اقدام(که محتملا نوادگان پیامبر اسلام(ص)یعنی امام حسن(ع) و امام حسین(ع)نیز در آن شرکت داشته اند)با وجود قرار داد ظاهری بی نتیجه ماند و سبب بقای سلسله سلاطین زرتشتی تا قرن ها بعد در آن سرزمین گردید و بدین ترتیب این مناطق به صورت پناهگاهی برای زندگی قدیمی ایرانی در آمد.

کتابها از اینجا قابل دانلود است:

جلد اول
http://www.mediafire.com/?e5q1c1vlnzmba83
جلد دوم
http://www.mediafire.com/?ozahfppdzb295uy

  
نویسنده : رامین فخاری ; ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۸

فرازهایی از قانون بابلی

اگر مردی را به جادوگری و یا زنی را به زنا متهم می شد،او را وا می داشتند تتا خود را به نهر فرات بیفکند،البته خدایان همیشه طرفدار کسانی بودند که بهتر شنا می کردند،اگر زن از غرق شدن نجات می یافت دلیل آن بود که بیگناه است؛اگر جادوگر غرق می شد ،داریی وی به کسی می رسید که وی را متهم ساخته،در صورتی که نجات می یافت تمام دارایی کسی که به وی تهمت زده به او تعلق می گرفت.
مجازات،در ابتدای کار مبتنی بر اصل قصاص به مثل بود اگر کسی دندان مرد آزاد شریفی را می شکست،یا چشم او را کور می ساخت یا اندامی از او را عیبناک می کرد،همان گزند را به وی می رساندند،هرگاه خانه ای فرو می ریخت و مالک خانه کشته می شد معمار و یا سازنده خانه را می کشتند،اگر در نتیجه ویرانی پسر صاحب خانه می مرد پسر سازنده خانه را می کشتند،اگر کسی دختری را می زد و می کشت به خودش کاری نداشتند و بلکه دخترش را می کشتند.
(تاریخ تمدن ویل دورانت/جلد اول مشرق زمین/فصل نهم تمدن بابل/قانون) 
 
  
نویسنده : رامین فخاری ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٥

قدرت و نفوذ کاهنان در مصر باستان

با گذشت زمان و با پرهیزگاری مردم و سخاوتمندی سیاسی فراعنه طبقه خاصی از کاهنان پیدا شد که ثروت و نفوذ ایشان از صاحبان اراضی بزرگ و حتی خود خانواده سلطنتی بیشتر بود.و کاهنان آنچه بعنوان نذر و قربانی به خدایان تقدیم می شد می خوردند و می نوشیدند و نیز از زمینها مربوط به معابد و خدمات دینی خود در آمد سرشاری داشتند.چون از پرداخت مالیات بر درآمد و نیز از بیگاری و خدمت سبزای معاف بدند از حیث رتبه و جایگاه و نفوذ دیگر مردم بر آنها رشک می ورزیدند.

در تمام مصر هیچ نیروی بشری جز نیروی کاهنان بر وی(رامسس دوم)برتری نداشت:در آن سرزمین نیز مثل هر جای دیگری در تاریخ،کشمکش پایان ناپذیری میان دولت و متولیان معابد جریان داشت،غنایم جنگ و قسمت اعظم خراجی که از کشورهای گشوده شده در زمان او و جانشینانش به مصر سرازیر شد سهم معابد کاهنان بود؛این ثروت متوایان دینی در عهد رامسس سوم به منتهی درجه رسید.معابد در آن زمان ۱۰۷۰۰۰ برده در اختیار داشتند که به اندازه یک سی ام جمعیت مصر بود اراضی متعلق به این معابد در حدود ۳۰۰۰۰۰ هکتار یعنی یک هفتم اراضی قابل کشت مصر می شد.تعداد چهار پایان در مالکیت معابد ۵۰۰۰۰۰ راس بود.در آمد ۱۶۹ شهر مصر و شام به آنها تعلق داشت.این در آمد هنگفت از مالیات معاف بود.رامسس سوم از روی بخشندگی یا بزدلی آن اندازه هدایا به معابد بخشید که پیش از آن مانند نداشت.از جمله این هدایا ۳۲۰۰۰ کیلوگرم طلا و یک میلیون کیلوگرم نقره بود.این شاه هر سال ۱۸۵۰۰۰ کیلوگرم کیسه دانه بار به این معابد هدیه می کرد.هنگامی که موعد پرداخت دستمزد کاگرانی که در خدمت این دولت بود رسید دریافت که خزانه خالی است.ملت روز به روز گرسنه تر می شد و این همه برای آن بود که خدایان بتوانند هرچه می خواهد تناول کنند،نتیجه چنین سیاستی این بود که دیر یا زود شاهان بصورت خدمت گذاران کاهنان معبد در آمدند.
(تاریخ تمدن ویل دورانت/جلد اول مشرق زمین/فصل هشتم مصر)
  
نویسنده : رامین فخاری ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٤

آمنحوتپ چهارم

[آمنحوتپ چهارم]:به محض اینکه به شاهی رسید به مخالفت با دین آمون و کاهنانی که به راه او می رفند  آداب وشعایر او را برپا می داشتند برخواست،و با کمال شجاعت اعلام کرد که همه خدایان و آداب و شعایری که در این دین است پست و بت پرستانه است و جهان را جز خدای یگانه نیست که آتون است.ما این مطلب را نمی دانیم که اخناتون نظریه خدای یگانه را خود را از سرزمین شام گرفته یا اینکه آتون صورت دیگری از آدونیس بوده است،این خدای تازه هر اصل و منشا که داشته،چنان بوده که دل شاه را از خرمی و شادی لبریز می ساخته،به همین جهت نام نخستین خود آمونحوتپ را که کلمه آمون در آن وجود داشته است،برگردانده و نام خود را اخناتون یعنی آتون راضی است،نامید.ناگهان فرمان داد که نام همه خدایان جز آتون را از نوشته ها و نقشه های عمومی مصر بزدایند.هر دینی جز دین خود را نا مشروع و حرام شمرد و دستور داد که همه پرستشگاه های قدیمی بسته شود.و بعنوان اینکه شهر طیره شهر نجسی است از آن بیون آمد و برای خود پایتخت زیبایی بنام آخناون یعنی شهر افق آتون بنا نهاد.[۱]

اخناتون با یک ضربه هم طبقه تونانگر و توانای کاهنان را از قدرت انداخت و خشم آنها را بر انگیخت،و هم پرستش خدایانی را که در نتیجه اعتقاد و سن طولانی بر مردم مصر عزیز گشته بودند حرام گردانید.در آن هنگام که در سال 1362 قبل از میلاد از دنیا رفت بیش از سی سال نداشت.[۱]

در کتاب تاریخ مصر نوشته اردشیر خدادادیان نوشته شده است:

وی هیجده سال زمام امور مصر را داشت،دگرگونی های متعددی که در عرصه فرهنگی و دینی و سیاسی و اقتصادی و بنیاد های دیگر اجتماعی مصر به وقوع پیوست قرن ها مصر را در همه ابعاد و جهات به خود مشغول داشت.اخناتون با رنسانس دینی خود بر آن بود تا مصر را به صورت قدرتی نوین و متفاوت به آنچه تا کنون بوده است به جهانیان معرفی کند.وی خدای آتون را به جای آمون مبنا و مبدا و ملاک پرستش قرار داد و خود را تایید شده از سوی آن رب التوع قلمداد نمود.این اقدام اخناتون را به صورت دشمن روحانیون و مصریان سنت گرا در آورد.و بزرگترین خدا و خدایان دیگر را مردود دانست و حرام به شمار آورد و آیین های آنها را ممنوع و کاهنان را برکنار و طرد نمود.[۲]


-----------

[۱]تاریخ تمدن ویل دورانت/کتاب اول مشرق زمین/فصل هفتم/پادشاه زندیق

[۲]تاریخ مصر باستان دکتر اردشیر خدادادیان/انتشارات سخن ۱۳۸۸/صفحات ۶۳۵ و ۶۳۶

  
نویسنده : رامین فخاری ; ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢۳

داستان قتل عام روحانیون شیعه به دست محمود افغان

افغان ها که از همکاری نکردن مردم شهر با خود خشمگین شده بودند هنگامی که خبر شورش مردم قزوین و کشته شدن هفت هزار از هشت هزار جنگجوی افغان را بدست مردم آن شهر شنیدند،این پایداری و سرکشی را نشانه ای از اختلاف مذهب میان خود و آنها دانستند،و پنداشتند که به انگیزه سنی بودن آنها و شیعی بودن ایرانی ها،نآرامی ها و سرکشی ها روی می دهد،محمود افغان که خویش را پادشاه ایران می دانست چنان به خشم آمد که فرمان داد همه پیشوایان مذهبی و سرشناسان شهر سپاهان را به کاخ شاهی فراخواندند و اعلام کرد که می خواهد انگیزه این کار را از ایشان بپرسد و راه از میان برداشتن این دشواری را جویا شود،در روز تعین شده پیرامون سیسد تن از فراخواندگان در تالار بزرگ شاهی گرد آمدند و به دستور محمود در کنار هریک از آنان یک سرباز افغان ایستاد.سرپرست تشریفات پیش از آمدن محمود افغان به تالار به حاضران گفت که هنگام ورود امیر محمود همگی باید در برابر ضل الله سر فرود آورده و خم بشوید و تا ایشان دستور ندادند قد راست نکنید.محمود به تالار وارد شد و سیسد روحانی و سرشناس همگی کرنش کردند و خم شدند،در این هنگام ناگهان سربازان افغان که از پیش آموزش دیده و شمشیر های برهنه داشتند با یکی دو ضربت سر های خم شده را از تن جدا کردند و بر زمین تالار فروافتاد و خون از تن های بی سر جهیدن گرفت.
محمود از تالار بیرون رفت و دستور داد تا بیدرنگ سرها و پیکرهای جداشده را گرداوری رده،تالار را بشویند چون برنامه شوم دیگری برای فردای آن روز داشت.روز دیگر دویست تن از فرزندان مردانی را که روز گذشته کشته شده بود و آنها از غیبت پدر نگران شده بودند به دربار راه داد.محمود دستور داد که دست و پای همه آنها را بستند و و مانند گوسفند در کنار هم خوابانیدند و بی آن که به ابه و زاری آنها بنگرد فرمان داد تا سر از تن همه آنها جدا کنند.از آن روز هر روز سیسد تن از سربازان گارد شاه سلطان حسین را به دربار می آورد و می کشت تا همه آنها از مین رفتند و هنوز بر آن بود که انتقام کشتار هفت هزار تن افغان را در قزوین نگرفته است.
نادر قهرمان بی آرام،پادشاه نآرام دکتر ناصر انقطاع

  
نویسنده : رامین فخاری ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢

داستان بچه آشپزی که دانشجو شد!

مردم تهی دست هم چنین فرزندان خدمتگذاران خانه بزرگان بودند که هر گز از نعمت خواندن و نوشتن بهره ای نمی بردند و تقی کوچولو،فرزند مشهدی قربان آشپز در این رده بود و قاعدتا می باید بی سواد بماند ولی او با این نا برابری جنگید.
همچنان که گفتیم:برخی از آن آموزگاران سر خانه در بامداد و تنی چند نیز عصر ها به خانه قائم مقام می آمدند تا به فرزندان وی آنچه را که می دانند بیاموزند.
روزی یکی از این آموزگاران به هنگام درس دادن متوجه شد کسی پشت در اتاق است.در را می گشاید می بینیند محمد تقی کربلایی زاده گوشش را به در اتاق چسبانده و به درس گوش می دهد.آموزگار با یک نهیب وی را از پشت در دور می کند ولی این عادت تقی ده ساله ترک نمی شود،ا اینکه یکی از آنان بعنوان گلایه و شکایت میرزا ابوالقاسم را از این نکته آگاه می کند و از وی می خوهد که تقی را گوشمالی دهد.
میرزا ابوالقاسم که خود مرد ادب دوست و دانش پروری بود لبخندی می زند و در پاسخ آن آموزگار می گوید اگر دو گوش دیگر سخنان شمارا بشنود از اثر گفتار شما چیزی کثر می شود؟
آموزگار سر را بزیر می اندازد می گوید نه قربان فرقی نمی کند.
-پس بگذارید این بچه آشپز هم حرف های شما را بشنود.
البته هرچه شما دستور بفرمایید ولی بعلت حرکات پی در پی او و کان خوردن گه گاه در حواس آقازاده ها پرت می شود.
-این کار،چاره دارد و آن این است که از این پس تقی هم آزادانه به کلاس درس بیاید و همانند فرزندان من از دریای دانش شما سود ببرد.میرزا ابولقاسم بی درنگ دستور می دهد که تقی را به درون اتاق بیاید و هنگامی که تقی حاضر می شود قائم مقام می گوید:
کربلایی تقی چند وقت است که از پشت در اتاق به درس معلم ها گوش می دهید
تقی با لحنی کودکانه می گوید ده وازده دفعه است آقا.
قائم مقام آیا چیزی هم سر در آورده ای؟
تقی خاموش می ماند.
-میرزا ابوالقاسم پاسخ خود ر دوباره مطرح می کند.
-تقی با همان سادگی کودکانه می گوید درست نمی شنیدم که چه می گویند ولی آنچه را که شنیده ام به یادم مانده.
میرزا می گوید آنچه را که به یاد مانده بگو.
تقی درست مانند دستگاه آوانگار(ضبط صوت)آنچه را که آموزگاران به فرزندان قائم مقام گفته بودند،باز می گوید و میرزا ابوالقاسم و آموزگاررا در شگفتی فرو می برد.
قائم مقام روی خود را به آموزگار می کند و می گوید:آیا دریغ نیست که چنین استعدادی به هدر رود؟
سپس بی درنگ می افزاید:از امروز تقی را هم مانند بچه های من به اتاق درس راه بدهید و به دیگر آموزگاران بگویید این دستور را اجرا کنند.قلم و دفتر و دیگر وسایل را نیز همین امروز برای او تهیه می کنم.ضمنا اگر نیاز بود از درس های گذشته نیز چیزی به او بیاموزید.
-آموزگار سر فرود می آورد و هنگامی که می خواهد از اتاق بیرون برود،میرزا ابوالفاسم وی را باز می دارد و می گوید:
فراموش نکنید که او در کلاسهای شما بچه آشپز نیست،درست مثل فرزندان خود من است.
و به ادینگونه درهای دانش به روی کودکی که تشنه دانستن و آموختن بود گشودند و بچه آشپز دانشجو شد.
(امیر کبیر اخگری در تاریکی-دکتر ناصر انقطاع)


  
نویسنده : رامین فخاری ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱

شورای حل اختلاف و رد پای حضرت ابراهیم در تمدن سومر باستان

بهترین چیزی که در قانون سومری مشاهده می شد آن بود که حد المقدور،مردم از مراجعه به محکمه خوداری نمایند،به این معنی که هر اختلاف در ابتدا به داوری عمومی مراجعه می شده،و او به طرفین دعوا حکم تکلیف می کرده است که پیش از آنکه به حکم قانون توسل جویند دعوای میان خود را از راه دوستانه حل کنند.چنین است حال یک مدنیت فقیری که نمی توانیم از آن درس بگیریم و تمدن خود را اصلاح کنیم.
(تاریخ تمدن ویل دورانت-جلد اول مشرق زمین-فصل 7 تمدن سومر-3 سازمان حکومتی)
 
بیشتر خدایان در معابد بودند و برای آنها هدایایی از مال و خوراک و زن می آوردند،در الواح گودآ فهرستی است که نشان می دهد خدایان چه چیزهایی را می پسندند و دوست دارند،که از آن جمله است:گاو نر،بز،گاو و گوسفند،کبوتر و جوجه مرغ و مرغابی،ماهی،خرما،انجیر،خیار،کره،روغن، و نان دو آتشه،ز این صورت می توان فهمید که توانگران آن زمان از بسیار از این خوراکی بهره مند می شدند،ظاهرا چنین به نظر می رد که در آغاز کار خدایان گوشت آدمی را بر همه چیز ترجیه می دادند،ولی چون اندیشه های اخلاقی در مردم رشد پیدا کرد خدایان نیز ناچار به گوشت جانوران راضی شدند.در خرابه های سومر لوحه ای بدست آمده که در آن پاره ای از دعاها نوشته شده است،این دستور دینی عجیب در آنجا دیده می شود((بره جانشین و فدیه آدمی است؛وی بره را به جای جان خود بخشیده است))
(تاریخ تمدن ویل دورانت-جلد اول مشرق زمین-فصل 7 تمدن سومر-4 دین و اخلاق)
 
 توضیح حاشیه:
همانطور که می دانید در زمان های باستان قربانی کردن انسان برای خدایان یا شیاطین باستانی متداول بوده است،در همین فصل از کتاب فوق الذکر نیز اشاره شده است که حتی اسیران را نیز قربانی خدایان می کرده اند،ولی بعد از ظهور حضرت ابراهیم که از جانب خدا فرمان گرفت فرزند خویش را قربانی بکند ولی در لحظات آخر خداوند بره ای را بجای اسماعیل بر وی نازل کرد تا بره را قربانی بکند رسم قربانی کردن انسان از بین رفته است و قربانی کردن حیوانات جای آن را گرفته است،در بسیاری دیگر از الواح سومری نیز به داستان حضرت نوح مخصوصا در داستان گیلگمش یاد شده است،و بدون تردید با توجه به اینکه خاور میانه محل ظهور بیشتر پیامبران بوده است،این نوشته در باره تغیر قربانی از انسان به بره بدون ارتباط به داستان حضرت ابراهیم(ع) نیست.
  
نویسنده : رامین فخاری ; ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٦

← صفحه بعد